|
پنج شنبه 19 اسفند 1389برچسب:, :: 21:13 :: نويسنده : یاسین
فصل که رخت عوض می کند دوباره عاشقت می شوم گیرم زمستان باشد و من آهسته روی پیاده روی یخزده راه بروم عشق تو همین شال پشمی است که نفسم را گرم می کند
بر لبم نام تورا می برم تا برف مثل قند در دل زمستان آب شود
به تو می اندیشم یا به این می اندیشم كه چرا؟ به تو می اندیشم شب و روز � شب و روز ، شب و روز
مقصر نبودی
" جام و خشم " محو تماشای تو ، عاشق و شیدای تو این دلِ بی دل شدو دل به دلت دل ببست از نفس و بوی تو ، چشم و سیه موی تو در تپش ولرز شد ، وز قدمت پا و دست نفحه گیسوی تو ، چون قدح روی تو سوی دلم چون نشد ، دلبرا! خواهدشکست دل زپی اُلف تو ، در شب چون زُلف تو بهره دل غم بشد ، زار و پریشان نشست تیر سیه چشم تو ، خنجر آن خشم تو بر دل من چون بشد ، جان ز دلم دل گسست مرغ دلم مست تو ، جام می از دست تو سوی حریفم بشد ، چون دلِ من مستِ مست در طلب خام تو ، بر لب دل نام تو در قفس غم بشد ، دل پُر از این دار پست
به اندازه ی کلاغ ها که کاج را دوست دارند... به اندازه ی دختر کوچولویی که عروسکش را دوست دارد..... به اندازه ی پسر کوچولویی که آرزوی پلیس شدن را دوست دارد..... به اندازه ی آفتابگردانی که آفتاب را دوست دارد..... به اندازه ی بچه ها که عمو پورنگ را دوست دارند..... به اندازه ی بزرگتر ها که تام و جری را دوست دارند..... به اندازه ی مادر بزرگ که تسبیحش را دوست دارد...... به اندازه ی دانش آموزی که روز آخر امتحانات را دوست دارد...... به اندازه ی شاعری که لحظه ی سرودن را دوست دارد..... به اندازه ی مادری که عروسی تنها پسرش را دوست دارد..... به اندازه ی کودکی که دست تکان دادن برای هواپیما را دوست دارد..... و.... همیشه دوستت دارم.... همیشه منتظرت هستم ....
و خوب میدانم : تا وقتی برفهای روی شانه هایم را نتکانم ....بهار نمی اید پس بهارم حالا که برفها رفته اند بیا کوچه ی برفی چه شبها تا سحر نام تو را از دل صدا کردم دلم را با جنون بی کسی ها آشنا کردم نفهمیدم چه رنگی دارد این شبهای شیدایی که قلبم را فقط با خاطراتت مبتلا کردم چه حسی بود در قلبم شبیه کوچه ی برفی به راه کوچه ی برفی تو را از خود جدا کردم نفهمیدم که می میرم نباشی مثل پروانه ترا من در ته این کوچه ی برفی رها کردم چه شبها تا سحر در خلوتی بیرنگ نشستم مو به موی خاطراتت را سوا کردم به پای قاصدک بستم صبوری را شبیه گل نوشتم به روی گل که من بی تو چه ها کردم خبر دادی که می آیی سوار شاپرک در باد بیا ای اوج زیبایی که غم ها را رها کردم
چه بیم از زعشق تو یاری ندارم
عشق یعنی من می روم تو بمان عشق یعنی آن روز وصال عشق یعنی بوسه ها در طوله سال عشق یعنی پای معشوق سوختن عشق یعنی چشم را به در دوختن عشق یعنی جان می دهم در راه تو عشق یعنی دستانه من دستانه تو عشق یعنی ...م دوستت دارم تورو عشق یعنی می برم تا اوج تورو عشق یعنی حرف من در نیمه شب
یک جهان بر هم زدم کز جمله بگریزم تو را من چه می کردم به عالم گر نمی دیدم تو را با هم مشکل پسندیهای طبع نازکم حیرتی دارم که چون آسان پسندیدم تو را من ز خود گم می شدم چون می شنیدم نام تو خود را گم کرده تر می خواستم دیدم تو را
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم وقتی تو نیستی چقدر دل تنگ می شوم گاهی خیلی زیاد... و این دلتنگی می بردم تا ترس. یک ترس دائمی که نکند این دلتنگی ها همیشگی بشو
داشتم از این شهر می رفتم صدایم کردی جا ماندم از کشتی که رفت و غرق شد البته این می تواند یک قصه باشد در این شهر دود و آهن دریا کجا بود که من بخواهم سوار کشتی شوم و تو صدایم کنی فقط می توانم بگویم : تونجاتم دادی " رسول یونان "
یک نفر مرا در ایستگاه شب جا گذاشته است درست مثل چمدانی که تو جا گذاشتی اش پیش من برای من نه برای چمدان ات برگرد !
در هیچ خیابانی و بر هیچ نیمکتی
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |